حسن حسن زاده آملى
316
هزار و يك كلمه (فارسى)
شعر : منما لاف كه مخصوص شدم پيش نكوئى * گر ترا نيست ز همرنگى او حالت و بوئى گرنه پاكى چه كنى ميل به رخساره جانان * چه نشينى به صبا گرنه گل غاليه بوئى درد چون نيست ترا پيش طبيبان ز چه نالى * در جگر زخم ندارى صف عشّاق چه جويى و اكثر اين طايفه را به واسطه قوّت دين كشف معانى عين اليقين دست داده و صيقل هلال شرف اسلام آينه ضمير ايشان را از كدورت غش و غلّ بر افلاك شرع پاك كرده آنچه از الهامات عالم بالا در آن آئينه جلوهنما مىگردد آن را نورى و صفائى و طلوع و ضيائى باشد و طايفهاى كه محروم از انوار خورشيد درخشان مسلمانىاند به نصّ وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ هر آينه قلوب آن نامقبولان را كه به زنگ كفر تيره گشته به ظلمت خسران و زيان روز جزا و ضلالت دنيا ، حىّ توانا آلوده ساخته و چون خدنگ به خون و خاك آغشته و از كمان توفيقشان به فرسنگها دور انداخته ، نه از ايشان بعد از رفتن از دنيا اثرى ماند ، و نه در دفتر صحايف دانش كسى از ايشان خبرى خواند ، الّا طايفهاى كه مشعل توفيق رفيق ايشان گشته رخت هستى از موج خيز فنا به ساحل بقا رسانيدهاند و كشتى زندگانى را از غرقاب عدم به بادبان اين سخن گذرانيده . مثنوى : تا نگوئى سخنوران مردند * سر در آب سخن فروبردند چون برى نام هركه را خواهى * سر برآرد ز آب چون ماهى و چند اشكال در اين قصيده بود كه در وقت شرح نوشتن باعث سرگردانى نمود : اوّلا آنكه كاتبان بيهوده نويس به مرور ايّام نافهميده و در صورت تجنيس كوشيده بودند و نوشيده را چون پوشيده نوشته .